ارسال شده در تاریخ دوشنبه, اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸
شما میتوانید هر جور که میخواهید بنویسید. با هر رسمالخطی. با هر دستور زبانی. هر فرهنگ لغاتی هم که میخواهید استفاده کنید. هیچ کس حق ندارد به شما بگوید چهطور بنویس و چه طور ننویس. در چه مورد بنویس و در چه مورد ننویس.
منتها یک اصل وجود دارد به اسم اصل ارتباط. اگر وبلاگ یا وبسایت دارید و میخواهید مخاطبانی (غیر از گروه دوستان و آشنایان) داشته باشید، پیشاپیش اصل ارتباط را پذیرفتهاید. سهلانگاری در دستور زبان و دیکته، و یا نامفهوم نوشتن، اصل ارتباط را مخدوش میکند و به راحتی مخاطبانتان را از دست میدهید.
این را دیروز در کارگاه شهروند- خبرنگار (سیتیزن ژورنالیست فرنگیها) یاد گرفتم.
ارسال شده در تاریخ یکشنبه, اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸
معرفی یک وبلاگ : شروط ضمن عقد
ارسال شده در تاریخ دوشنبه, اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸
در وضعیت زیر سوال به سر میبرم. دیگران که من را میبرند زیر سوال، معمولن برایش جواب دارم ( یا میتراشم). ولی خودم که خودم را میبرم زیر سوال، جواب پیدا کردن سخت است، نوشتن سخت است،حرف زدن سخت است، حتی فکر کردن هم سخت است.
خوش به حال همهی آدمهای حق به جانب عالم.
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه, بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸
من وارد یک دورهی بداخلاقی شدهام. بداخلاقی و کمحوصلگی. با دوستانم بیرون نمیروم. با همکارهایم حرف نمیزنم. ورزش نمیکنم و همهاش دوست دارم بخزم توی خانه.
اخلاق من ربط مستقیم به خورشید دارد. فوریه ماهی است که من کمتر از هر ماه دیگر خورشید میبینم. صبح که بیدار میشوم، هنوز آفتاب نزده است. آفتاب که میزند میروم توی تونل مترو و میروم سر کار. میزم از پنجره دور است. اصولن طبق یک قانون نانوشته در شرکت ما میز روسا به پنجرهها نزدیکتر است. آفتاب که میرود، برمیگردم خانه.
راحتتان کنم این فوریه را هم مثل بقیهی فوریههای کانادا دوست نداشتهام و تنها روزهای خوبش همان چند روزی بوده که با بیست نفر دیگر زدیم به قلب کوهستان برفی و بیخیال دنیا شدیم.
برای خلاصی از این بیحوصلگی کارهای زیادی میکنم.
صبحها از این قرصهای صدویتامینه میخورم که رویش نوشته هر زنی باید روزی یکی از اینها بخورد. پشتبندش ویتامین دیتری میخورم. ( اگر قرصی وجود داشت که من میتوانستم فراموش کنم ایرانی هستم و الان توی کشورم چه خبر است، آن را هم با کمال میل میخوردم)
دیگر این که توی مترو کتاب میخوانم و آهنگهای شاد الکی گوش میدهم. اول یک کتاب در مورد زنان چینی میخواندم. آنقدر تلخ بود که به بهانهی این که دروغ میگویند و غلو میکنند، یک روز عصر کتاب را پرت کردم یک جایی و دیگر پیدایش نکردم. شروع کردم کارور خواندن. دوبارهخوانی در واقع. این دفعه حس کردم یک جور بیانگیزگی و یکنواختی در فضای داستانهای کارور موج میزند. دلم را زد. انداختمش کنار. حالا از امروز شروع کردم کتاب بچهها میخوانم. خاطرات یک دختر بچهی سفید که دوازده سالش است و قرار است بامزه باشد، که نیست. ولی سرم گرم شده ام. هیچ چیزش من را یاد هیچ چیز از گذشته و حال دنیای خودم نمیاندازد. همین بس است.
یکی از این آهنگهایی که دانلود کردم ترجمهی سردستی اش میشود من باور دارم. از این آهنگهای امیدبخش ویژهی المپیک. خواننده هی میگوید من باور دارم که…. جای این سه نقطه همهی چیزهای خوب زندگی را میگذارد. پریروز که داشتم به این آهنگ گوش میکردم، توی مترو خوابم برد. خواب خواننده را دیدم که داشت با یکی مصاحبه میکرد. میگفت :” من خودم هیچ کدام از این چیزهایی را که میخوانم باور ندارم.”
ارسال شده در تاریخ چهارشنبه, بهمن ۷م, ۱۳۸۸
ما یک عبارت خوبی از این غربیها یاد گرفته ایم تحت عنوان *دونت جاج پیپل* که ترجمه اش می کنیم “در مورد مردم قضاوت نکن”.
اینجا قضاوت به معنای حکم دادن نیست، چون بدون شک کسی چنین قدرتی ندارد، بلکه به معنای ارزش گذاری اخلاقی دیگران است.
خوب، تا اینجا فرمایش متینی است و و مانع آن میشود که آدمهای یک جامعه با اطلاق صفت به یکدیگر، آزادی عمل را از هم بگیرند. همان چیزی که روال رایج جوامع سنتی است و حتی گاهی حکومتهای دیکتاتوری هم به عنوان ابزار کنترلی از آن استفاده میکنند.
حالا فرض کنید من جایی بنویسم:
آن زن لخت میرقصید.
یا
آن زن با چادر میرقصید.
صرفن آن زن، پوشش آن زن، و عملی را که انجام میداده، توصیف کردهام چون به نظرم جالب بوده. این جور توصیفی نوشتن کار من است. این که شاخکهای خواننده به لخت یا به چادر یا به رقص حساس است و همان لحظه تصویری در ذهنش شکل میگیرد و احساسی پیدا میکند، دست من نیست. خواننده نمیتواند به خاطر تصویر ذهنی خودش در آن لحظه من نویسنده را شماتت کند که این زن را مورد قضاوت قرار دادهام، چون قضاوت بار اخلاقی دارد و من آخر هیچ کدام از این جملهها نگفتهام ” چه چندش آور” یا ” چه پسندیده”.
حواسمان باشد که گاهی با یه کار بردن نسنجیده ی *قضاوت نکن* ، حق سادهی حرف زدن را از دیگران میگیریم.
ارسال شده در تاریخ سه شنبه, بهمن ۶م, ۱۳۸۸
ایران که بودم دو نوع حجاب میشناختم. چادر و مانتو. تکلیف چادر که با بدن معلوم بود. هیچ جور برجستگی به هیچ وجه نمایان نمیشد. مانتوها هم تا سالها ( تا قبل از آن که مانتوی تنگ بیاید به بازار) جوری طراحی شده بودند که برجستگیهای بدن را بپوشاند.
از ایران که بیرون آمدم فهمیدم حجاب اسلامی نزد مسلمانان دنیا هزار و یک تعریف و کاربرد مختلف دارد و ما بیخبر بودهایم.
فرانسه که بودم، میشنیدم که تعداد زنهای باحجاب روز به روز بیشتر میشود. حجاب مزبور عبارت بود از بلوز و دامن بلند و گشاد و روسری عربی و گاهی روبنده. محجبهها اغلب الجزایری بودند و کاربرد حجاب برایشان لجبازی علیه سیستمی بود که سالها قبل استعمارشان کرده بود و حالا که مهاجر شده بودند، از تبعیض نژادیاش رنج میبردند . سیستم در مقابل واکنش نشان میداد و به محجبهها کار نمیداد. هیچ وقت در فرانسه ندیدم که برای مثال یک دختر محجبه در مک دونالد کار کند، منظرهای که در اتاوا و مونترال عادی است ( این دو شهر مهاجر عرب زیاد دارند).
اتاوا پر از دخترهای لبنانی بود که لباسهای تنگ و چسبان میپوشیدند با روسری که به روش عربی به سرشان میبستند بدون این که یک تار از موهایشان پیدا باشد. برایشان فلسفهی حجاب خلاصه شده بود در پوشاندن همهی موها و کاری به برجستگیهای بدنشان نداشتند. یک دوست اهل جیبوتی داشتم که خواهر دبیرستانیاش یک روز صبح از خواب بیدار شده بود و تصمیم گرفته بود حجاب داشته باشد. رفته بود برای همهی لباسهای تینایجری تنگ و ترشش روسری همان رنگی خریده بود و روسری را محکم دور سرش میبست. خواهرش سوال پیچش کرده بود و فهمیده بود که داستان تعریف هویت “مسلمان” بین بچههای دبیرستان است و خیلی هم موفق بوده. در واقع همان حجابی که که سالها در کشورم ابزار زورگویی و محدودیت بود، برای او ابزار جلب توجه سکسی بود.
همهی اینها را گفتم که برسم به این داستان آخر:
از هفتهی پیش یک خانم میانسال محجبه میآید کلاس ورزش ما. کلاس ورزش ما مختلط است. خانم مزبور بلوز آستین بلند و شلوار ورزش میپوشد که هر دو تنگند. روسری سفت و سخت سرش میکند و با تمام قوا ورزش میکند. ایروبیک و کاراته و پیلاتز و هر چه که بگویی. کنجکاوم بدانم آیا نسخهای از اسلام وجود دارد که در آن میشود با لباس خیلی تنگ، جلوی مرد بیگانه لگد کاراته زد ، بالا پایین پرید، حتی حرکات موزون انجام داد، به شرطی که فقط موها را پوشانده باشی؟
داستان دشواری موقعیت هم نیست . تورنتو پر است از کلاسهای اختصاصی زنان که حسابی هم کارشان گرفته. آن قدر آدمهای ۴۰ کیلویی شکل آنجلینا جولی روی جلد مجلهها عکس میاندازند که جمعیت بیشماری از زنان اعتماد به نفس رفتن به کلاسهای ورزشی مختلط را از دست دادهاند و این کلاسها را ترجیح میدهند.
ارسال شده در تاریخ دوشنبه, دی ۲۸م, ۱۳۸۸
خانه ام را گذاشتهام برای اجاره. دلیل خوبی هم دارم. یعنی دلیل به اندازهی کافی خوب و قدبلند و مهربان و دوستداشتنی است. خانهی جدید هم جا برای مهمانهای بیشتر دارد، هم این که یک باغ دلگشا دارد مخصوص کباب کردن مرغ و جوجه!
اما خوب من چه کنم که این آپارتمان فسقلیام را خیلی زیاد دوست دارم و داشتهام. از شما چه پنهان حسابی رنگ وارنگ است. مبل نارنجی دارد و پردههای اتاق خواب قرمز و شمعدانهای سیاه دیواری و دو تا کتابخانهی قدی و و پنجره های بزرگ رو به شهر و هزار تا قاب عکس و تابلو که کوبیدهام به دیوار .
اصلن از وقتی که پا گذاشتم توش، خود زندگی هم رنگیتر شد و هی اتفاقهای خوب برایم افتاد. برای همین باید قیافهی من را روز شنبه میدیدید وقتی ملت میآمدند خانه را ببینند و بپسندند. انگار برای دخترم خواستگار آمده و من هم قصد ندارم شوهرش بدهم. یاد بابای دوستم افتاده بودم که تا چشمش به خواستگار میافتاد خون دماغ میشد! یکی دو بار حتی از ذهنم گذشت که این یاروها را که دارند بیشتر از حدلازم سوال می کنند، بیندازم از خانه بیرون و اصلن غلط کردهاند که سر میکشند توی حمام من و پردهی گلگلی وان را میزنند کنار!
امروز زنگ زدهاند که خانه پسند افتاده و مستاجر میخواهد بی شرط و شروط خانه را اجاره کند. تخفیف هم نخواسته! من در چه حالیام؟ به جای این که نفس راحت بکشم، دارم غصه میخورم که چه خانهی خوبی که در همان نظر اول پسندیده شد و رفت…
فکر کنم دارم پیر میشوم. این اخلاق دل بستن به محل سکونت از من خیلی دور بود . من، آدم کوله پشتی به دوشی که در هفت سال گذشته نه تا خانه عوض کرده و هیچ باکش هم نبوده.
ارسال شده در تاریخ دوشنبه, دی ۲۱م, ۱۳۸۸
دیشب دربارهی الی را دیدم. همه در موردش نوشتهاند و دیر است که من هم بخواهم بنویسم. بهانه است که دو خط دربارهی خودم بنویسم:
تمام مدتی که فیلم را تماشا میکردم، داشتم برای خودم توجیه میکردم که “خوب، این یکی دروغ گفت چون که…..اون یکی باید این دروغ را میگفت وگرنه …”
بعد دیدم چهقدر به واسطهی بودن در جامعهی ایرانی عادت دارم به دروغ شنیدن و همهی دروغها را توجیه کردن…و چهقدر عادت دارم به یک چیز بیمعنی به اسم مصلحت…
ارسال شده در تاریخ شنبه, دی ۱۹م, ۱۳۸۸
توی مترو نشستهام و پیپرتاس بازی میکنم. رکوردم ۸ از ۸ است. رکورد بیمقداری است. تقریبن ۹۵ درصد مردم روی زمین همهی بازیهای کامپیوتری را بهتر از من بازی میکنند. از آنجا که حتی با خودم هم رقابت ندارم، آیفون را میگذارم توی جیبم و به تفریح مورد علاقهام مشغول میشوم: تماشای مردم. همهی مردم به جز تینایجرها. به تینایجرها می ترسم نگاه کنم. تعارف که نداریم. ازشان وحشت دارم. دنیاشان را نمیشناسم.من هیچوقت هم سن شان که بودم تجربهای مثل آنها نداشتهام. موهایم را بنفش و سبز نکردهام و توی کلاب نرقصیدهام و سر پسرها یا دخترهای همکلاسی دعوا نکردهام و در مورد تجربههای سک….سیام توی مترو با جیغ و داد حرف نزدهام. حسرتشان را میخورم. تینایجری من یک جور مصیبت بود با درس خواندن زیاد و دعواهای شدید با مامان و محدودیتهای عجیب از طرف بابا و قدی که هر روز از دور و بریهایم بلندتر میشد و هیکلی که زیادی لاغر بود و دماغی که برای صورتم بزرگ بود. خلافم فوتبال نگاه کردن بود و حرف زدن در مورد پسرهای کوچه و دبیرستان بغلی.
تینایجرها اینجا قهرمانهای خودشان را دارند و کتابها و فیلمها و برنامههای تلویزیونی خودشان و فروشگاههای خودشان و مدهای خودشان. چیزهای دیگر هم هست که ما کمتر داشتیم و این ها بیشتر دارند، مثل باج گیری. مثل بچه دار شدن در چهارده سالگی و اصرار برای نگه داشتن بچه.
هیچ جور درکشان نمیکنم. اینجور وقتهاست که خیال میکنم همیشه در این جامعه مهمانم.
ارسال شده در تاریخ پنجشنبه, دی ۱۷م, ۱۳۸۸
یک موقعهایی زندگی به طرز عجیبی معمولی میشود. صبحهای معمولی، شبهای معمولی، دغدغههای معمولی. امشب چی بخوریم… آخر هفته چه کنیم…. تعطیلی بعدی کی است… رییس چرا قیافه گرفته….دستمال کاغذی نداریم….و سخت است. زندگی روزمره همیشه و همه جای دنیا سخت است. وقتی امروز و فردا و دیروز و پریروز شکل همدیگرند.