از زنی که نمی‌شناسم…

ارسال شده در تاریخ یکشنبه, آذر ۲۰م, ۱۳۹۰

شکل هیچ کدامشان نشدم. شکل هیچ کدام از زنهایی که می‌شناسم. شکل خودم هستم. به این شکل عادت کرده‌ام؟ نه. عادت نکرده‌ام. سالهاست به رسمیت نشناختمش. خیلی خیلی وقت‌ها حتی دوستش نداشته‌ام و از دستش فرار کرده‌ام.

حالا کمی خسته‌ام. خسته‌گی‌ام که تمام شود، سعیم را می‌کنم که من و شکلم با هم دوست شویم. دوست شدن با آدم‌ها همیشه برای من آسان بوده. دوست شدن با خودم، نه.

پس نوشت : نوشته شد چون که گفته اند  ”بنویسید تا جوان بمانید. کرم مرطوب‌کننده را دور بریزید، نوشتن بهترین درمان برای هر درد و درمان چین و چروک است.


ارسال شده در تاریخ جمعه, آذر ۱۱م, ۱۳۹۰

رسد آدمی به جایی که دیگر گودر و پلاس و وبلاگ و پست درفت هم حتا افاقه
نکند، بردارد تتمه‌ی حرف‌ها و غرها و سایه‌هایش را برای خودش ایمیل کند.
بعله آقا

سر هرمس

بنده امروز عصر دقیقا همین کار را کردم. غرها را توی نوت آیفون نوشته بودم، بعد هی منتظر بودم مترو برسد به ایستگاه دیویس‌- ویل که بتوانم سریع ایمیل‌شان کنم به خودم و خلاص شوم. ایمیل را هم الان خواندم و دیلیت کردم. خیال خامی دارم مبنا بر این که دیلیت این‌جا به مثابه‌ی سیفون عمل خواهد کرد.


نیازمند یک عدد گوی بلورین

ارسال شده در تاریخ دوشنبه, آذر ۷م, ۱۳۹۰

یک وقت‌هایی دلم می‌خواهد آدم حسی‌تری بودم. نمی‌دانم حسی را چه‌جور توضیح بدهم.  منظورم حس ششم نیست. حس قوی داشتن است. مثل آدمهایی که یک پیشامدهایی را حدس می‌زنند. مثل ع. که یک روز صبح به من ایمیل زد که چی شده؟ حالت خوش نیست؟ من جواب دادم که نه، نیست. ولی از کجا فهمیدی؟ جواب داد از صبح که بیدار شدم جلوی چشمم بودی. من و ع با هم یک سلام‌علیک داشتیم و بس. هیچ وقت نشده بود که به هم ایمیل بزنیم. همین جوری یک دفعه حس کرده بود که چیزی شده و سؤال کرده بود.

من از این جور حس‌ها ندارم.  بدبختانه همه چیزم منطقی است. دایم استدلال می‌کنم. این بی آن کار نمی‌کند. این و آن با هم  کار می‌کنند…و خوب سخت است. مثلا اگر عاشق باشی سخت است. یک روزهایی دلت می‌خواهد به منطقت اعتماد نکنی و به حس‌ات گوش کنی، ولی خبری از حس نیست. انگار هیچ وقت نداشتیش یا اگر هم داشتی، خیلی وقت پیش یک خروار خاک ریخته‌ای رویش و خودت را خلاص کرده‌ای. حیف.


ارسال شده در تاریخ چهارشنبه, آذر ۲م, ۱۳۹۰

ماه پیشونی مال قصه‌س


وقتی خاله خرسه مهاجرت کرد…

ارسال شده در تاریخ چهارشنبه, مهر ۶م, ۱۳۹۰

یک – پارسال دوستم در وبلاگش از رابطه‌اش نوشته بود. نوشته‌ی غمگینی بود. یک روز بعد بهش زنگ زدم و پرسیدم چه‌طور است و اوضاعش خوب است یا نه. اشاره هم کردم که وبلاگش را خواندم. گفت چیزی نیست و دو روز بعدش وبلاگش را برای همیشه بست. با این که وبلاگش خصوصی نبود و با این که قبل‌تر ها یک بار راجع به رابطه‌اش با من حرف زده بود، باز هم به نظرم من با سوال بی‌موقعم در بسته شدن وبلاگش مقصر بودم.

دو ـ آقای ایرانی بعد از کلاس یوگا آمد به من گفت: “ایرانی هستید؟ این حرکت و آن حرکت را اشتباه انجام دادید. حواس من پرت شد.” این مکالمه آخرش به دعوای من و دوستم با آقای مربوطه انجامید که چرا سرش به کار خودش نیست. من از بعد آن داستان کلاس نرفته‌ام. احساس می‌کنم زیر نظرم. حتی فکر کردم که بروم با مسئول کلاس حرف بزنم که حریم خصوصی من رعایت نمی‌شود.

سه ـ یک کلاس برداشته‌ام توی دانشگاه تورنتو. یک دختر ایرانی غیر از من توی کلاس هست. توی مترو برای اولین بار چند دقیقه با هم هم‌کلام شدیم. ظرف همان مدت کوتاه پنج تا سوال کرد: کجا زندگی می‌کنی؟ با کی زندگی می‌کنی؟ چطور شد مهاجرت کردی؟ خانواده‌ت کجان؟  کارت چیه؟ بعد از هر جواب، بسته به جواب مربوطه با سر و صدا تعجب و اظهار نظر می‌کرد. بعد شروع کرد مشاوره‌ی شغلی دادن. اینجا لازم است بگویم که سابقه‌کارش در کانادا سه سال از من کمتر بود و زمینه‌ی کاری‌اش با من به کل متفاوت. گریه‌ام گرفته بود. اگر زودتر از من از مترو پیاده نمی‌شد، خودم به یک بهانه‌ای پیاده می‌شدم.
در مهاجرت تعریف روابط عوض می‌شود. دوست جای خانواده را می‌گیرد و  هم‌وطن، نقش مشاور و ناصح را. برای خیلی از دوست‌های نزدیک عادی است که در مورد زندگی خصوصی رفقایشان بدانند. دست آخر هم در مواقع سختی بعضی از همان دوست‌ها به داد همدیگر می‌رسند. برای خیلی از ایرانی‌های مهاجر هم این عادی است که به محض آشنا شدن با هم، از سوابق همدیگر بپرسند. می‌خواهند بدانند کی کجای کار است.

با این همه به نظرم گاهی با سوالات بی‌مورد همدیگر را آزار می‌دهیم. نمی‌دانیم حریم خصوصی کجا شروع می‌شود و کجا تمام می‌شود. نمی‌دانیم اگر کسی در آن لحظه نخواهد در مورد مشکلش حرف بزند، لازم نیست به حرف بیاوریمش یا اگر از ما نصیحت نخواسته باشند، در پوست مشاور دانا رفتن و نظر دادن، فقط آزار محض است و بس.


تماشاچی‌های مرگ

ارسال شده در تاریخ پنجشنبه, شهریور ۳۱م, ۱۳۹۰

باور این که ۱۵۰۰۰ نفر رفته‌اند تماشای اعدام برای من و خیلی‌های دیگر سخت است، چون جامعه‌ی ایرانی را درست نمی‌شناسیم. من که شش سالی هم هست دورم و دانسته‌هایم دارند تبدیل به خاطره می‌شوند.

شاید بد نباشد جامعه شناس‌ها نظر بدهند که چه عامل یا عواملی باعث می‌شود که هزاران زن و مرد عادی، صبح زود بیدار شوند و بروند بایستند به تماشای اعدام یک جوان هفده ساله. علاقه‌ی ذاتی به خشونت؟ کنجکاوی؟ علاقه به انتقام‌جویی از قاتلی که در باور عموم مرتکب ظلم و جنایت شده؟ ارادت به مقتول که گویا پهلوان بوده؟ کمبود تفریح و کمبود هر جور مناسبتی که گروهی از آدم‌ها را کنار هم در فضای عمومی جمع کند؟

مخصوصا روی این علاقه‌ی ذاتی به خشونت تاکید دارم، چون این طرف دنیا گرچه اعدام در ملاعام تقبیح می‌شود، اما خیلی‌ها عاشق تماشای مسابقات ورزشی خیلی خشن یا فیلم‌های سینمایی خشن هستند و دایم روی یوتیوب صحنه‌های مرگ واقعی را جستجو می‌کنند. به وضوح هر چه خون‌ریزی بیشتر باشد، میزان رضایت این تماشاچی‌ها بیشتر می‌شود. البته نمی‌دانم این تماشاچی‌های خشونت‌طلب چند درصد مردم جامعه‌ی اینجا را تشکیل می‌دهند.

سیستم و جامعه‌ای که اعدام در ملاعام را اجازه می‌دهد، بدون شک قابل سرزنش است. اما فرد فرد تماشاچی‌ها چه‌قدر قابل سرزنشند؟

بد نیست این را هم در نظر داشته باشیم که در ایران مجازات مرگ برای بیشتر مردم مجازات عادلانه تلقی می‌شود، چه به تماشا بایستند، چه به تماشا نایستند.


Things you can’t tell by just looking at me

ارسال شده در تاریخ پنجشنبه, شهریور ۳۱م, ۱۳۹۰

یک موقع‌هایی هم شکل ربات می‌شوم. انگار یک سری دستورالعمل می‌دهند دستم که مطابقشان روزهایم را سر کنم. این شصت صفحه را تا آخر روز بخوان، قرار شام و ناهار و صبحانه بگذار، به فلانی و فلانی زنگ بزن، به این یکی تکست بزن، به آن یکی تبریک بگو، به این یکی اطمینان بده که حالت خوب است، لبخند بزن، لبخند بزن، بیشتر…بیشتر… آهان.. عکست عالی شد، قابش کن بزن روی دیوار فیس‌بوک که همه بیایند لایک بزنند و بروند.


دلتنگستان

ارسال شده در تاریخ سه شنبه, شهریور ۲۲م, ۱۳۹۰

در ده سالگی وبلاگستان یاد می‌کنم از وبلاگ دلتنگستان. برای خودش سبک داشت و ننوشتن‌اش همیشه باعث افسوس و دریغه برای من.


hypochondria یا همان مریضی طلعت خانوم

ارسال شده در تاریخ سه شنبه, شهریور ۸م, ۱۳۹۰

طلعت خانم شش ماه سال ایران است، شش ماه سال خارج. هفتاد و چند ساله است و تنها زندگی می‌کند. این بار آخر که ایران بوده، شبانه یبوست به او عارض می‌شود. می‌ترسد و زنگ می‌زند به پرویز خان برادرش که برایش میوه بخرد و ببرد جهت اجابت مزاج.

چرا خودش میوه نمی‌خرد؟ چون ماشین ندارد. آژانس چرا سوار نمی‌شود؟ چون اطمینان دارد راننده‌ی آژانس دست به آدم‌ربایی خواهد زد و  طلعت خانم را بلند می‌کند.

به هر حال پرویز خان نصفه‌شب پاکت میوه به دست عازم خانه‌ی خواهر بوده که ناگهان پایش می‌لغزد و  نقش زمین می‌شود و چون مبارز چپ سابق است و از موبایل که از مظاهر دنیای سرمایه‌داری است، استفاده نمی‌کند، نمی‌تواند به هیچ‌کس از جمله خواهرش خبر بدهد که زمین خورده. طلعت خانم نگران به نصف شهر تلفن می‌زند و ضمن توضیح داستان یبوست، همه را بی‌خواب می‌کند که نگران پرویز خان است.

چرا این داستان را گفتم؟ چند روز پیش به مادرم از مریضی‌های جدید احتمالی‌ام می‌گفتم، جواب داد که”آخرش می‌شی طلعت، بس که جون عزیزی”. حقیقتی است. من نسبت به سلامتی وسواس دارم. سالی بیست‌بار دکتر می‌روم و در چک‌آپ سالانه‌ام با اصرار از دکتر می‌خواهم به مواد مورد آزمایش اضافه کند. “آزمایش تیروئید هم بدم دکتر؟’ “‘کلسترولم بالا نیست؟ قند چی؟” از اینهایی هم هستم که حرف دکتر برایشان وحی منزل است و داروها را سفت و سخت و سرساعت می‌خورند. پریروز سینا گفت که به افراد شبیه من می‌گویند hypochondriac. این‌جوری هم نگفت. یک خال قرمز روی پوستش را به من نشان داد و گفت “تو که hypochondria داری، بگو ببینم واسه این می‌ری دکتر؟ یهو چندتا رو بدنم پیدا شده”. من هر هر خندیدم، ولی حقیقت این بود که من به خاطر آن خال‌ها تا الان صدباره رفته بودم دکتر. حقیقت دوم این است که ناگهان نگران این Orthorexia هم شدم و همان لحظه تصمیم گرفتم برای درمانش بروم پیش مشاوری، روانپزشکی، چیزی. نگفته پیداست که به علم روان‌درمانی هم اعتقاد کامل دارم.

اگر نگران حال پرویز خان هستید که در پاراگراف سوم زمین خورده بود، بدانید که نیم ساعت بعدش پایش خوب شد و از جایش بلند شد و رفت میوه‌ها را رساند به خواهرش. از وضع یبوست طلعت خانم بعد از صرف میوه بی‌خبرم.


چگونه یاد گرفتم بشنوم و باور نکنم

ارسال شده در تاریخ شنبه, مرداد ۲۹م, ۱۳۹۰

من و دوست قدیمی‌ام سالهاست که در دو شهر مختلف زندگى مى کنیم. توی این سال‌ها هر بار با هم حرف زده ایم به من گفته مى خواهد جدا شود.  تصمیم‌هایی جدایی‌اش هم همگی مشروط بوده‌اند: اگر مادرش از این خانه نرود، اگر کار پیدا نکند، اگر سیگار را ترک نکند…دفعات اول من موضوع را جدی می‌گرفتم. در مورد حرفهایش و به این که چه نظری باید بدهم فکر می‌کردم، به این که حالا چه می‌شود و اصلن کار درستی است یا نه. حتی گاهی پی‌گیر می‌شدم ببینم چه بر سر شرط‌ها آمد. نه شرط‌ها عملی شدند، نه دوستم جدا شد. البته هنوز هم هر بار حال همسرش را می‌پرسم، می‌گوید اگر فلان‌طور بشود یا نشود، جدا می‌شویم. من هم می‌گویم خوب.

آدم‌هایی را می‌شناسم که هر روز صبح که دارند می‌روند سرکار، در ذهنشان نامه‌ی استعفایشان را می‌نویسند. نامه‌ای که هیچ وقت فرستاده نمی‌شود. آدمهایی را هم می‌شناسم مثل همین دوستم که در همان حال که کنار پارتنرشان نشسته‌اند، سناریوی جدایی را در ذهن خودشان مرور می‌کنند. این سناریو هم هرگز به مرحله‌ی اجرا در نمی‌آید.

در واقع گاهی در زندگی‌مان از این‌ نامه‌ها و سناریو‌ها تغذیه می‌کنیم. قوت روزانه‌ است برای کنار آمدن با زندگی روزمره. شرط و شروط هم می‌گذاریم که خودمان به خودمان بباورانیم که این تصمیمات جدی هستند. نیستند البته.