پله پله تا…؟
به عنوان یک بچه هیچوقت معذرتخواهی را یاد نگرفته بودم. لجباز نبودم، روی هیچ چیزی پافشاری نمیکردم، بنابراین زیاد پیش میآمد که پشیمان میشدم، ولی بلد نبودم بگویم “ببخشید، متاسفم”. هیجده نوزده ساله که شدم و اولین رابطهی جدی را که شروع کردم، فهمیدم لجباز نبودن کافی نیست. قهر نکردن و به روی خود نیاوردن هم کمکی نمیکند. گاهی دل کسی را میشکنی. باید که بتوانی معذرت خواهی کنی. آنوقت بود که یاد گرفتم معذرت خواهی در رابطهی دو نفره را تمرین کنم. یاد گرفتم جملهی طلایی “ببخشید ناراحتت کردم” را بر زبان بیاورم.
وبلاگم که راه افتاد اعتراف برای عموم را یاد گرفتم. هیچوقت ننوشته بودم که اشتباه کردهام، ولی مینوشتم که فلان کار را کردهام و اینطور خودم را در معرض قضاوت عموم میگذاشتم. سخت بوده. همیشه.
همین چند روز پیش دیدم باید به خاطر چیزی که نوشتهام و نظری که داشتهام و توجیه مناسبی نداشته، مستقیم خطاب به جمعی بنویسم متاسفم. نوشتم. یک دفعه انگار اتفاقی در درونم افتاد. از مرحلهای گذشتم. لحظهی خوبی بود. دلم خواست که اینجا ثبتش کنم.
