طلعت خانم شش ماه سال ایران است، شش ماه سال خارج. هفتاد و چند ساله است و تنها زندگی میکند. این بار آخر که ایران بوده، شبانه یبوست به او عارض میشود. میترسد و زنگ میزند به پرویز خان برادرش که برایش میوه بخرد و ببرد جهت اجابت مزاج.
چرا خودش میوه نمیخرد؟ چون ماشین ندارد. آژانس چرا سوار نمیشود؟ چون اطمینان دارد رانندهی آژانس دست به آدمربایی خواهد زد و طلعت خانم را بلند میکند.
به هر حال پرویز خان نصفهشب پاکت میوه به دست عازم خانهی خواهر بوده که ناگهان پایش میلغزد و نقش زمین میشود و چون مبارز چپ سابق است و از موبایل که از مظاهر دنیای سرمایهداری است، استفاده نمیکند، نمیتواند به هیچکس از جمله خواهرش خبر بدهد که زمین خورده. طلعت خانم نگران به نصف شهر تلفن میزند و ضمن توضیح داستان یبوست، همه را بیخواب میکند که نگران پرویز خان است.
چرا این داستان را گفتم؟ چند روز پیش به مادرم از مریضیهای جدید احتمالیام میگفتم، جواب داد که”آخرش میشی طلعت، بس که جون عزیزی”. حقیقتی است. من نسبت به سلامتی وسواس دارم. سالی بیستبار دکتر میروم و در چکآپ سالانهام با اصرار از دکتر میخواهم به مواد مورد آزمایش اضافه کند. “آزمایش تیروئید هم بدم دکتر؟’ “‘کلسترولم بالا نیست؟ قند چی؟” از اینهایی هم هستم که حرف دکتر برایشان وحی منزل است و داروها را سفت و سخت و سرساعت میخورند. پریروز سینا گفت که به افراد شبیه من میگویند hypochondriac. اینجوری هم نگفت. یک خال قرمز روی پوستش را به من نشان داد و گفت “تو که hypochondria داری، بگو ببینم واسه این میری دکتر؟ یهو چندتا رو بدنم پیدا شده”. من هر هر خندیدم، ولی حقیقت این بود که من به خاطر آن خالها تا الان صدباره رفته بودم دکتر. حقیقت دوم این است که ناگهان نگران این Orthorexia هم شدم و همان لحظه تصمیم گرفتم برای درمانش بروم پیش مشاوری، روانپزشکی، چیزی. نگفته پیداست که به علم رواندرمانی هم اعتقاد کامل دارم.
اگر نگران حال پرویز خان هستید که در پاراگراف سوم زمین خورده بود، بدانید که نیم ساعت بعدش پایش خوب شد و از جایش بلند شد و رفت میوهها را رساند به خواهرش. از وضع یبوست طلعت خانم بعد از صرف میوه بیخبرم.