مرز در عقل و جنون باریک است
زن سیاهپوشی که وارد آسانسور میشود به همه اعلام میکند: “من روانشناس هستم و اینجا آمدهام که مشکلات شما را حل کنم. همهی شما افسردهاید و باید بستری شوید.” ملت یک لحظه تعجب میکنند و بعد رویشان را میکنند آن طرف. برخورد همیشگی مردم اینجا با اسکیزوفرنیک بیآزار. زن به نطق بی سر و تهش ادامه میدهد. وسط حرفهایش میگوید سیسیلی است و غذاها و فرهنگ ایتالیایی به ایرانی ربطی ندارند. بعد میگوید “دت فاکینگ رضا.” میترسم. نکند تشخیص داده ایرانی هستم و دنبال من آمده. به آدمهای دیگر نگاه میکنم. بعید میدانم هیچ کدام عین خیالشان باشد. به طبقهام که میرسم و پیاده میشوم زن دارد به ملت میگوید چشمشان دنبال پول او نباشد.
به کرات در تورنتو آدمهای غیرعادی دیدهام.
- زنی که یک کالسکهی مخصوص دوقلوها را میآورد توی مترو. از دور که نگاه کنی میبینی مدام دارد به بچهها میرسد. رویشان را میپوشاند. شیشهی شیر را جلوی دهانشان نگهمیدارد. نزدیک که میرسی میبینی دو تا عروسک لباس پوشانده توی کالسکه هستند. یک خرس و یک گوسفند.
- مردی که توی یک کافه مینشیند و با مخاطب فرضی حرف میزند. اگر بخواهی روی صندلی روبرویش یا کنارش بنشینی به تو تذکر میدهد. آیدا یک بار دیده بود که مرد با مخاطب فرضی دعوایش شده و پلیس آمده و هر دو را برده بیرون. به حرفهایشان گوش داده، سر تکان داده، آشتیشان داده و برشان گردانده تو.
- زن ایرانی که برای ایرانیها توضیح میدهد چگونه یک شب مسیح بر او نازل شد و گفت من شوهر تو هستم.
- مرد ایرانی که وظیفهی خود میداند به ایرانیها خبر بدهد آب تورنتو آلوده است و به زودی همهشان میمیرند.
- مرد جوانی که با دوست خیالیاش وارد مترو میشود و طوری میایستد که جا برای دوست هم باشد و با هم در مورد دختر خیلی خوشگلی حرف میزنند.
چنین چیزهایی از تهران به یاد ندارم. فقط مردی یادم هست که بچههای کوچه دنبالش میکردند و میگفنتد خروس و او عصبانی میشد و سرشان داد میزد. یک بار هم پیرزنی را دیدم که آمد توی بانک داد زد که فلانالسلطنه است و همه از صدقهسر او زندهاند و از آدمهای توی صف گرفته تا کارمندها دستش انداختند و خندیدند.
همیشه از خودم میپرسم آیا در ایران چنین چیزهایی کم میدیدم چون دیوانه آزاری (میدانم دیوانه لغت درستی نیست) تا حدی رواج داشت و این آدمها میترسیدند؟
یا اصولن این پدیدهها اینجا زیادترند، چون سیستم زندگی پیچیدهتر است و سرعت بالاتر است و آدمها به راحتی کم میآورند؟
یک بار از دوستم لیسا پرسیدم چطور کار آدمهای این جامعه به بیخانمانی میکشد. گفت که تو هنوز نمیدانی اینجا آدم با چه سرعت و شدتی تنها میشود.
طنز روزگار این است که خود لیسا حالا تنهاست. بعد از عمل پایش مسکن زیاد خورد و بعد به مسکنهامعتاد شد. سر کار عذرش را خواستند. حالا توی یک کلینیک ترک اعتیاد بستری شده. قبل از بستریشدناش ماهها بود که جواب تلفن هیچکس را نمیداد.
