صبح داشتم دور خودم می گشتم. گفته بودند یک کتاب مقدس بیاورید. توی پرانتز نوشته بود در صورت تمایل. من تمایل نداشتم کتاب مقدس با خودم ببرم، ولی تمایلم گیر کرده بود. یعنی به طرز عجیبی اصرار داشتم یک شیء وطنی با خودم ببرم . به خودم یک چند باری گیر دادم که خاک بر سرت،حالا همین امروز باید نوستالژیک شوی؟ بالاخره مچ بند سبزم را توی کشو پیدا کردم.
رفتم کنار ۷۲ نفر آدم دیگر که ۷۰ نفرشان موسیاه بودند ایستادم و به سرود ملی کانادا گوش دادم و دست راستم را بالا بردم و به “هر مجستی کوئین الیزابت نمی دانم چندم” قسم وفاداری خوردم و در همان حال داشتم فکر می کردم که نسل بعدی این مملکت بیشترشان موسیاه خواهند بود.
قاضی که از مو سیاه ها می خواست پشت سرش کلمات قسم را تکرار کنند، چشمم افتاد به یک دختربچه ی یکی دو ساله که چمباتمه زده بود روی زمین و داشت با دقت زور می زد. مادرش داشت قسم می خورد و حواسش به قیافه ی قرمز شده ی بچه نبود.
این جور بود که در یک صبح خاکستری، ساعت ۱۱ صبح به وقت شرق آمریکای شمالی، رنگ پاسپورت من از قهوه ای به سرمه ای تبدیل شد. هشت سال و سه ماه بعد از آن روزی که فرم چهاربرگه ای را در تهران امضا کردم و سپردم به صندوق سفارت.
دخترک هنوز آن وسط نشسته بود که من پرچم به دست از سالن زدم بیرون. آن بیرون برف می آمد. توی دلم برایش آرزو کردم که هیچ وقت مجبور نباشد یک دهه وقت بگذارد برای عوض کردن یک جلد.

بهار گفته است:
آذر ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۵:۱۹ ب.ظبازدید بهار
من هم این روزها درگیر همین برنامه ها و همین فکرها هستم. برای من حس تلخی داره. یک تلخی گزنده ی مخصوصی، که گریزی هم ازش نیست. مثل اینکه یک عمر کور بوده باشی و حالا راهی پیدا شده باشه که با کلی هزینه کردن، از طریق یک کانال بتونی با استفاده از چشم یکی دیگه و از دریچه ی چشم اون دنیا را ببینی. از اینکه میبینی خوشحالی، اما اون چشم و اون زاویه ی نگاه، مال تو نیست… به هر حال همه ی ما سالها منتظر بودیم که نوبت ما بشه تا این کانال را بهمون بدن. حق داشتی که دلت دستبند سبزت را بخواد. بهت تبریک میگم بانو.
Zara گفته است:
آذر ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۷:۳۶ ب.ظبازدید Zara
Congrats!
مهدی گفته است:
آذر ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۹ ب.ظبازدید مهدی
مبارکه
زن زمانه گفته است:
آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۷ ق.ظبازدید زن زمانه
خوشحالم که موفق شدی
موفقیت در هر زمینه و برای هر کسی که باشه شادم می کنه
هومن گفته است:
آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۰ ق.ظبازدید هومن
مبارکه، انشالا بسلامتی و دل خوش. اینو که گفتی من رو بیاد اونموقع انداختی که در یاهو یک گروپ مهاجرت وجود داشت که شما هم درش فعال بودی و من هم عضو و از روند کارت باخبر بودم!
خوبه که بالاخره بعد از این هشت سال و اندی تونستی جلدتو عوض کنی. ما که بعد از شش سال و اندی تازه رفوزه شدیم، یکسال هم ازش میگذره.
جلدمون هم دیگه داره می پوسه و پوست میاندازه، حیف که نو نمیشه.
نیلوفر گفته است:
آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۳ ب.ظبازدید نیلوفر
سیتیزنی مبارک !
لاله گفته است:
آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۳:۴۳ ب.ظبازدید لاله
مبارکه
عاطفه گفته است:
آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۴:۴۴ ب.ظبازدید عاطفه
خوش بحالت. ما که حالا چند سال دیگه داریم
مهیار گفته است:
آذر ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۵ ق.ظبازدید مهیار
خب یکی دیگه به قسم خوردگان وفادار ملکه و نوادگانش اضافه شد. باشد که ملکه و نوادگان مسرور و خدایگان آبی جلد رستگار همی گردند.
مرسده گفته است:
آذر ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۶ ق.ظبازدید مرسده
وافعا….چفدر جالبه این همه تکاپو فقط برای یک جلد!!!!!
*****
مبارک باشه…
True Lies گفته است:
آذر ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۶:۳۶ ق.ظبازدید True Lies
نمی دانم با این همه بغضی که توی نوشته ات جاری بود تبریک باید گفت یا چیز دیگری. شاد باشی بعد از این.
سلمان گفته است:
آذر ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۲:۳۷ ب.ظبازدید سلمان
خوش به حالت که از شر اون پاسپورت ننگین راحت شدی
… گفته است:
آذر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۶ ق.ظبازدید …
نمیدونم تو اینجور شرایط چی می گن . فکر کنم باید تبریک گفت .
پریزاد گفته است:
آذر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۵:۱۳ ق.ظبازدید پریزاد
۱- درود ، خوشحالم که از این جلد به اون جلد شدین
۲- اونقدر شیوا نوشتین که تمام پست های این صفحه اتونو خوندم … لذتی داشت وصف نشدنی
گلناز گفته است:
آذر ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۴۰ ق.ظبازدید گلناز
خوب، خوبه. خوشگل توصیف کردی مراسم ِ قسم به جون ملکه رو