- به ایران که زنگ میزنم، اغلب خبر عروسی میشنوم. یک موج عروسی افتاده توی فامیل ما، چون تعداد دختر و پسرهای دمبخت زیاد شده.
به هر حال، دیروز مادرم تعریف کرد که فلان دختر میخواهد با دوست پسری ازدواج کند که برایش شرط گذاشته بیرون کار نکند و آرایش نکند و لباس فلان نپوشد و…از این موردهای پارانویا که همه جا فراوانند. خانوادهی دختر به دختر اعتراض کردهاند که این چه خریتی است و جواب شنیدهاند که من دوست دارم زور بشنوم. من دوست دارم بنشینم گوشهی خانه و زور هم بشنوم. خانواده هم جوابی نداشتهاند بدهند. ساکت شدهاند.
- یک جایی هست در فیلم روزهای سبز -همین جا بگویم که من این فیلم را دوست نداشتم- که دختر خبرنگار میرود سراغ یک ماشینی که پوستر احمدینژاد زده و سرنشینانش دو دختر جوان آرایش کرده هستند مشغول عشوه آمدن برای ماشینهای بغلی. به دخترها میگوید اگر احمدینژاد بیاید روی کار شما را هر روز به بهانهی بدحجابی میگیرند (این حرف را هم نمیدانم چهقدر درست است) . دختر جواب میدهد: من از خدامه هر روز منو بگیرن. خبرنگار ساکت میشود و میرود.
برای هر دو تا مورد بالا میشود هزار دلیل و تحلیل روانشناسی آورد . مثلن بحران هویت . هویت اولی شده زورشنو، مظلوم. هویت دومی شده عاشق احمدینژاد، یا همان که پوستری روی ماشیناش دارد که ماشینهای دیگر ندارند.
درد اینجاست که هر دوی این آدمها میتوانند مخاطب معترض را ساکت کنند، لال کنند.
چه میشود گفت وقتی که آدمیزادی تصمیم بگیرد هر روز زور بشنود یا هر روز در خیابان جلویش را بگیرند؟
کجا و کی میشود به آدمها یاد داد که -احترام به خود- عنصر اولیهی خوب زندگی کردن است؟

oggy گفته است:
آذر ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۵:۳۱ ب.ظبازدید oggy
“(این حرف را هم نمیدانم چهقدر درست است)”
بد حجابی در خیابان و ماشین هم ممنونع است طبق قانون اسلامیشون
جاودانگی گفته است:
آذر ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۸:۱۰ ب.ظبازدید جاودانگی
راجع به اون دختر توی ماشین چیزی نمی تونم بگم، ولی راجع به دختر دم بخت بهت قول می دم بعد از یک سال تمام مشکل هویتیش از بین رفته و داره زور می زنه که دیگه زور نشنوه !
ainlii گفته است:
آذر ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۹:۲۹ ب.ظبازدید ainlii
arzesh ghael shodan baraye khod ra nemishe be kasi yad dad in chiza ektesabi nis zati e va adam ta khodesh nakhad kari nemitune bokone
pas bayad az khod shoro kard na az felani
ماندانا گفته است:
آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۶ ق.ظبازدید ماندانا
ما، آدمهایی که بچهگی و نوجوانیمون رو توی دههی شصت گذروندیم، به خاطر جو اون موقع و فداکاری که میطلبید، ذهنمون پر از فدارکای و ستایش کردنش.
هر چند، حالا که سالها از تموم شدن جنگ میگذره، همیشهی خدا کسی هست که یادت بیاره، آهای آدمی که خوشی قدر خوشیت رو بدون. پس فردا همین خوشی رو ازت میگیرن، یا که باید مدام شاکر وضعی که داری باشی، ببین چقدر مردم بدبختن. حتی اگه مثال میهنی و دمدستی هم نداشته باشه طرف، به هر حال خدا آفریقا رو گذاشته برای همین وقتها.
مثلن، رفتی مهمونی، خوشی برای خودت، داری میپری بالا پایین (مثلن داری میرقصی، بیدقت) رفتی بالا، توی پایین اومدنت یادت میآد که آی، الان باید خیلی قدر بدونی… .
حالا این مالِ فرهنگ عمومی ماست، ولی توی خانه و خانواده هم داستان به همین صورتِ. مادرایی که کلن، یادشون رفته خودشون و اونقدر فداکار هستن که تو از خودت خجالت بکشی، به خاطر دقایقی که میخوای برای خودت باشی. و پداریی که خیلیشون، جوونیشون رو گذاشتن برای بچههایی که ما باشیم.
و خب توقع ایجاد میکنه، اینها براشون.
کاری شده کارستون کتی، باید برای خودت بودن، پرداختنِ به خودت، تلاش کنی. مبارزه کنی، تا هر چیزی که توی ذهنت بشکنه. و از اول.
سخت و ممکنه.
دوشیزه شین گفته است:
آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۵:۱۵ ق.ظبازدید دوشیزه شین
سلام
من توی کتاب دکتر باربارا دی آنجلس میخوندم که افراد اینچنینی که یک فرد نامناسب و زورگو رو انتخاب میکنند در کودکی در معرض ظلم و یا شرایط مشابه بودن و ناخودآگاهشون اونها رو به سمت شرایطی که در کودکی داشتند سوق میده و حتی خودشون هم متوجه نیستند.رنج میبرند ولی نمیدونند که چرا میخوان خودشون رو در معرض رنج قرار بدن
د.ن. گفته است:
آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۹:۲۵ ق.ظبازدید د.ن.
سلام مطالب خوبی دارید به مانیز سر بزنید.سپاس.www.timaa.ir
leila گفته است:
آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۴:۲۷ ب.ظبازدید leila
چرا این عینک تو سری خوری و اینها را بر نمیداریم و فکر نمیکنیم که آن آدم بهتر از بنده و شما میداند چه چیزی برایش خوب است. به نظر شما به دور از عقل نمیرسد که کسی تو سری خوری! را ترجیح میدهد؟
شاید این تعبیر ما باشد. شاید ان دختر همینطور خوشبخت است. و شاید شما یک طرفه به قاضی میروید! راستی خیلی خوب مینویسید.
Atoosa گفته است:
آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۹:۵۰ ب.ظبازدید Atoosa
میدونی من جای خانواده دختره بودم میگفتم اگه خیلی دوست داری زور بشنوی، حالا کمی زور بشنو: حق نداری با این فرد ازدواج کنی-بشین گوشه خونه و کمی زور بشنو تا ببینی چه مزه ای داره. مسلماً دختر چند ماه دیگه ازشون متشکر هم خواهد بود..
zahra گفته است:
آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۳:۴۲ ب.ظبازدید zahra
نمی دونم اول ازدواج بعضیا چیشون می شه! منم فکر نکنم تحمل زور شنیدن زیاد طول بکشه.
اون وقت ها هم جواب لال کننده ی این افراد اینه که: من نمی فهمیدم! شما که می فهمیدی به زور مجبورم می کردی اون کار رو نکنم!!!
عاطفه گفته است:
آذر ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۹ ق.ظبازدید عاطفه
البته یک امکان هم هست که دختر فکر میکنه حالا اینو میگه به خانوادش اما بعد پسره رو عوض میکنه
الهام گفته است:
آذر ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۵:۰۴ ب.ظبازدید الهام
همین اواخر یه مورد از همین های که دوست دارن زور بشنون دیدم!! شک میکنم به عقلشون!! چند وقت دیگه یادشون میفته که نمی خوان زور بشنون!
و در مورد مورد دوم..بهتره هیچی نگم!!!
True Lies گفته است:
آذر ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۶ ب.ظبازدید True Lies
اون صحنه توی ماشین برای منم خیلی درد داشت. شاید برای همین است که می گویند دموکراسی پروسه دارد و زمانی دارد که باید طی شود تا آدمهایی اینچنین بانکل بروند توی حاشیه و نظرشان حاکم نشود ناغافل.
مریم گفته است:
آذر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۳:۴۵ ق.ظبازدید مریم
تک بعدی نیست.. فقط علاقه به زور شنیدن نیست.. شاید عادت به زور شنیدن هم باشه.. شاید نحوه ی اجتماعی شدن هم باشه..الگوهای رفتاری درونی شده توسط ساختار اجتماعی هم باشه.. یعنی یه آدم به یه دلیل مشخص شناخته شده تصمیم نمی گیره.من دوستی دارم که مادر و پدرش جراح هستند و در انگلیس دکترای مهندسی پزشکی می خونه ولی ازدواجی می خواد که کار نکنه و همه ی مسئولیت به عهده ی مرد باشه و با خودش فکر نمی کنه که از شان و حقوقش مایه گذاشته می شه بلکه فکر می کنه به خودش احترام می ذاره!!! خب این نوعی آنومی داره که همه ی جامعه ی در حال گذار به درجه ای بهش دچار هستن..در مورد ما احساس ستم و سرخوردگی و تلاش برای عبور زودتر به مدرنیته و برای گروهی احساس امنیت و تعلق به اصول سنت و ترس از مواجهه با خشونت مدرنیته.
پرهام گفته است:
آذر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۲ ق.ظبازدید پرهام
ببخشید بی ادبی میکنم. بی ربط نیست!
اولی: علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.
دومی: شاید بزی بخواهد گه بخورد، باید بزاری؟!!
سمیرا گفته است:
آذر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۷ ب.ظبازدید سمیرا
من دختری رو می شناسم که تا چند روز قبل ازدواجش نامزدش کتک می زدش!و به همه هم می گفت من دوستش دارم اشکال نداره به نظرم!..بعد فکر نکنی مثلاً خیلی جوون بود و بی سواد بود و اینا. ۲۸ سالش بود و کار می کرد و تحصیل کرده بود. یعنی روز عروسیش کنار لبش کبود بود از کتک دو روز قبل. ازدواج کرد و ۱ سال و نیم بعد با یک بچه طلاق گرفت. انسان متحیر می مونه جداً
علی گفته است:
آذر ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۷ ب.ظبازدید علی
(: ببین در مورد این فامیلتون الآن وظیفه تصمیم گیری منطقی به طور موقت به بخش دیگری واگذار شده که لزوماً منطق رو معیار تعیین کننده و مهمی قلمداد نمی کنه. پشیمون میشه.
مهتا گفته است:
آذر ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۹:۵۸ ق.ظبازدید مهتا
اینم یه جورشه دیگه !!
آمد گفته است:
آذر ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۵ ب.ظبازدید آمد
این چیزی که گفتی حقیقتیست انکار نشدنی و این را هم اضافه کنم که نوعی از خود بیگانه شدن نیز وجود دارد.
مرسده گفته است:
آذر ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۱ ق.ظبازدید مرسده
نمی دونم از کی ساکن ایران نیستید که از اوضاع بگیر بگیر ها برای بی حجابی اطلاع ندارید…فقط می خواستم بگم درسته…تا حالا “گشت ارشاد” به گوشتون خورده؟؟؟ خب اگه حداکثر تا دوران خاتمی ایران بوده اید مسلما همچین چیزی نه شنیده اید و نه دیده اید…چون این یکی از دستاورد های جناب آقای احمدی است….تازه کاش به خاطره “بی حجابی” بود…فقط کافی بود کمی آرایش داشته باشی یا کمی موهات بیرون باشه….
از دوستان ساکن ایران(تهران و شهر های بزرگ) بپرسید…به شما خواهند گفت..:)
… گفته است:
آذر ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۵ ب.ظبازدید …
اگر همه آدم ها تصمیم درست بگیرن و خوب زندگی کنن که میشه مدینه فاضله . از واقعیت دوره . ولی با تقریب شدنیه .
جوینده گفته است:
دی ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۹ ب.ظبازدید جوینده
از این نکته سنجیت لذت بردم.