»


آن قاب خالی

در خوابهای من آدمها نمی‌میرند. همین است که رویاهای ساده‌ام شده‌اند کابوس‌های تکراری.

سه شب پشت هم است که خواب می‌بینم رانندگی می‌کنم به سمت فرودگاه پیرسون. هواپیمای پدرم قرار است بنشیند. در خواب ساعت را نگاه می‌کنم که دیر نشود. در حال رانندگی برنامه می‌ریزم که کجاها برویم. فکر می‌کنم که باید زیاد عکس بگیریم. حتی یک عکس را در خواب می‌بینم. من دستم را گذاشته‌ام روی شانه‌ی پدرم و نشسته‌ایم بیرون یک کافه نزدیکی‌های خانه‌ی من. پدرم چشمهایش را ریز کرده و به دوربین نگاه می‌کند. من به او نگاه می‌کنم و می‌خندم. پشتمان برگ‌ها زرد و نارنجی‌اند، محو.

هر شب قبل از آن که به فرودگاه برسم از خواب بیدار می‌شوم.
هواپیمایی در کار نیست.
آن عکس وجود ندارد.
پدرم هرگز با من در این کافه ننشسته است.
نخواهد نشست.



۱۶ نظر به “آن قاب خالی”

  1. قاصدک* گفته است:


    بازدید قاصدک*

    بعضی عکس‏ها گرفته نمی‏شوند. قاب هم نمی‏شوند. لازم هم نیست. باور کن.
    هر کس که ترا بشناسد و دوست بدارد, هر بار که در شادی و اندوه, به چشمانت خیره شود, قاب عکسی می‏بیند پر شده از قامت پدر.
    می بوسمت.

  2. سپیدار گفته است:


    بازدید سپیدار

    به شدت با قاصدک موافقم.

  3. پایین گفته است:


    بازدید پایین

    بعضی از نوشته ها- مثلآ همین چیزی که شما نوشتی- آدم رو له می کنه، مثل گیر افتادن تو یک فضای بسته، وقتی هر لحظه احساس می کنی اکسیژن داره کم تر می شه. نوستالژی آدم رو خفه می کنه، آروم آرم، همه اون موقع هایی که حمله می کنه، حالا چه تو خواب، چه تو بیداری.

  4. بردیا گفته است:


    بازدید بردیا

    آدمی در پهنه ی هستی تنهاست…سارتر

  5. شاه خاموش گفته است:


    بازدید شاه خاموش

    چه تلخ

  6. مسعود گفته است:


    بازدید مسعود

    از پدرت که می نویسی یاد آن نوشته ات می افتم،آن خاطره در میرداماد،که گفتی ترسیدی با پدرت تو رو با دوست پسرت ببینه…و بعدها فهمیدی که این ترس بیهوده بود…

  7. آبدا گفته است:


    بازدید آبدا

    جه خوب نوشتی . ساعت دو صبح است . کاش می شد بیدارت کنم تا اصلن سوار ماشین نشوی . تا کمی کمتر دلت شور بزند.

  8. مهسا گفته است:


    بازدید مهسا

    خیلی‌ تلخ بود….:(

  9. امین گفته است:


    بازدید امین

    شده من هیچ
    دیگران هیچ
    حتی خودت
    به جای خالی قابت به دیوار نگریستن.
    گریستن.
    و من در اتاق مجاور
    مبهوت تو مانده باشم
    که بدون ِ خود چه می کنی؟

  10. کسری گفته است:


    بازدید کسری

    وارد بحث خواب و ضمیر نا خودآگاه نمیشم, اما میگم که اقلا در خواب در کافه کنار هم میشینین. اگر من جای شما بودم اون عکس رو که در خواب دیدم نقاشی میکردم, یا برای یک نقاش تشریحش میکردم تا برام بکشه.
    معذرت که در دیدار اول از وبلاگت پر چونگی کردم.
    با اجازه بازم میام

  11. daaneshmand گفته است:


    بازدید daaneshmand

    تو رو من دوست میدارم قشنگ

  12. Afra گفته است:


    بازدید Afra

    کتی میخوای امشب با هم بریم ۷ غربی تا صبح بشینیم ؟

  13. ایرن گفته است:


    بازدید ایرن

    من حتی توی خواب هم حاضر نمی شوم با پدرم برم کافه….
    قلمت منو له می کنه…تا مدت ها نمی تونم از زیر بار سنگینیش بیام بیرون….

  14. علی گفته است:


    بازدید علی

    “در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.”

  15. shirin گفته است:


    بازدید shirin

    akh akh ,az oon neveshteha boodddddddd

  16. pulp گفته است:


    بازدید pulp

    خوبه دیگه… من باشم خواب می‌بینم دارم رانندگی می‌کنم و وسطش می‌فهمم من اصلاً رانندگی بلد نیستم. از این کابوسا خلاصه.


پاسخی بدهید

XHTML: از تگ های زیر استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>