به قول این رفیقمان در حال حاضر جرات نداریم نوشته ی عاشقانه پابلیش کنیم. بنابراین فرصت خوبی است که یک ضد عاشقانه بنویسیم.
داستان این است که یک شبی، نصفه شبی، همان طور که داری فیس بوک را بالا پایین می کنی، توی یک آلبومی بر می خوری به عکس یکی که روزی روزگاری شاید صفحه اش را دائم چک می کردی یا دست کم دیدن عکسش فوری کنجکاوت می کرد.
بعد یک دفعه می بینی که خیلی وقت است از آن عکس و از آن روز و روزگار گذشته ای. نه برق چشمهایی در کار است، نه مهم است که آن جا کجاست و کی کنار کی ایستاده، ، نه دل تنگ هستی و نه حتی عصبانی…
طرف برای خودش هست. گوشه ی یک عکس از یک آلبوم که شانسی ورقش زده ای و بدون مکث گذشته ای.
خیلی لحظه ی خوشی است. اراده ی تو و زمان کار خودشان را کرده اند. گذرانده ای. تمام.

صاحب فراموش خانه گفته است:
آبان ۴م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۵ ب.ظبازدید صاحب فراموش خانه
اوووف. کاش من هم بگذرانم…
گیتی گفته است:
آبان ۴م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۵ ب.ظبازدید گیتی
قربانت گردم ایکاش که اینطور میبود. سال ها بر من و عشق و عاشقی گذشته است و این دل دوباره و همچنان به دیدن عکسی بیتاب و دلتنگ میشود, دلتنگ تر از همیشه حتی.
True Lies گفته است:
آبان ۶م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۱ ق.ظبازدید True Lies
نمی دانم که اساسن اینگونه گذشتن بی آنکه دستت دلت بلرزد احساس اراده و اعتماد به نفسی می دهد یا نه اگر هم بدهد گمانم این پیام را هم با خودش به همراه دارد که دیگر دلت مثل سابق نیست. یعنی دل بلرزی نیست!
نیکزاد گفته است:
آبان ۷م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۴ ق.ظبازدید نیکزاد
تو هم می گویی می گذرد پس؟…پوووووف….مارا به سخت جانی خود این گمان نبود !
دلی گفته است:
آذر ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۸:۳۳ ق.ظبازدید دلی
اینم یه لایک گُنده برا این.