سرمست
خوشم امروز. دامن گلگلی پوشیدم که ظهر از سر کار بروم فرودگاه مامان را بیاورم خانه. دامن گلگلی معنیاش این است که من خوش و خرمم. صبح بیدار شدم و خانه را گردگیری کردم. شبش همهچیز را جمع و جور کرده بودم. حین گردگیری یک آهنگی را گوش میکردم که انصافن رقص نداشت. ولی من میرقصیدم برای خودم. آن لحظه با آهنگ داریوش هم ممکن بود برقصم. بعد توی راه رعنا فرهان گوش کردم. هی خواند سرمست شد نگارم. سرمست. خیلی سال بود که نشنیده بودم کسی بگوید سرمست. سرمست وصفالحال من بود آن لحظه.
رسیدم سرکار. از شانس من سیستم مشکل دارد و من باید بنشینم یک سری کاغذ بخوانم، که نمیخوانم البته. ایمیل زدم به رییس که من ظهر میروم فرودگاه و بعد هم از خانه کار میکنم. بعد دیدم یکی عکس استروپ وافل گذاشته توی گوگلریدر. یادم آمد امروز بازار کشاورزهاست. بدو بدو رفتم استروپوافل و هلو و انگور خریدم. بعد رفتم با خانم یونانی که عسل میفروخت در مورد تفاوت قیافهی یونانیها و ایرانیها گپ زدم و عسل خریدم. بعد آنور تر دیدم یک آقایی ترشی میفروشد و نوشته Torshi.رفتم پرسیدم لغت ترشی را از کجا یاد گرفته. چشمغره رفت و پرسید ایرانی هستی؟ خودش بلغار بود. فهمیدم ایرانیها پدرش را درآوردهاند از بس بهش گفتهاند ‘ترشی ایز پرشین’. شروع کرد به قدر یک صفحهی ویکیپدیا در مورد ترشی حرف زدن که بین چه کشورهایی مشترک است و کی به ترشی چی میگوید، ولی البته اصل لغت ایرانی است. گفتم خوب. اصلن دعوا نداشتم که. خوش بودم. الان که اینها را تایپ میکنم هلو و انگور و عسل را گذاشتهام توی ماشین. دارم پشت میزم استروپ وافل میخورم تا ظهر شود.
